![]() |
![]() |
|
| داستان و خاطرات |
|
امروز نمي خوام داستان يا خاطره اي براي شما بنويسم بلكه مي خوام اتفاقي كه چند روز پيش برام رخ داد رو براتون نعريف كنم چون از نظر خودم جالب بود. جريان از نظر من در مورد تفكر غلط حاكم بر جامعه است و شايد حاكم بر زندگي دختران است. همه ي ما ميدونيم اگر تاريخ گذشته ي ايران را بخوانيم دچار سر درد شديدي ميشويم چون نه مردم زياد با فرهنگي داشتيم حالا چه از لحاظ اجتماعي و چه از لحاظ فرهنگي و سياسي و ....و هميشه هم قشر عمده ي جامعه منتظر بودند يه آدم مزدوري بياد و بالاي سر آنها تا حكومت كنه و زور بگه..... و ميدانيم كه حتي بعدها زنها اجازه رفتن به مدرسه را هم نداشتندواين عقيده برميگرده به تفكرات غلط مردم كه زن را در ازدواج و پختن و شستن و باردار شدن ومادر شدن و بزرگ كردن بچه ها معني مي كردند..... اينها گذشت و در هر زماني خانمها گرفتار نظرات و عقايدي بودند كه شايد مانع اصلي پيشرفت آنها بود..... حالا بيايم به زمان حال.....به زمان خودمان....عصر حاظر...... به زمانيكه وضع بهتر شده وبيشتر مردها زنها را در هر شرايطي با خود يكسان ميبينند اما حتي در همين شرايط هم خانمها سختيهاي ديگري دارند....نميخواماز خانمها فرشته بسازم و ا از مردها ديو بسازم ولي ميخوام بگم مردم جامعه در هر برهه از زمان و در هر عصري گرفتار يك نوع عقيده وديد و تفكر غلط بودند.شايد اين تناقضها در هر جامه ي غير ايراني هم باشه ولي من فكر ميكنم در ايران اين مشكلات غالب بوده بر ديگر مشكلها و شرايط.... در جامعه فعلي ما مشكل همه اعتماد كردناست....كسي به كسي اعتماد نداره.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 شهریور1387ساعت 15:52 توسط ثنا |
|
|
هوای تقریبا مه آلود دمدمه های صبح....جاده های سرسبز شمال....داشت به آسمان نگاه میکرد...به درختان...به آبی دریا که از دور همچون پارچه ای یکنواخت بر سطح زمین بود....به تداخل آسمان و دریا...
نمی دانست این سفر برای او چه اتفاقاتی را رقم خواهد زد.... شهریور۱۳۸۶ ۲ماه بود که در یک موسه آموزشی مشغول به کار شده بود و برای استراحت وتفریح به بهانه ی مراسم سوگواری یکی از اقوام نزدیک مادر به شمال سفر کرده بود... چیزی اورا مشغول به خود نمی کرد ....قصد اقامت سه روزه را داشت... سفری خوب را پیش رو میدید اگر.... در این سفر همه دور هم جمع بودند....به همه خوش می گذشت...چیزی اورا به خود جلب نمی کرد...تقریبا فکر چیزی را هم نمی کرد...احساس خوبی داشت اما.... روز سوم بود و چند ساعتی برای حرکت به تهران مانده بود....زیر نگاه سنگین کسی بودن اورا آزار میداد...ولی این اتفاق سه روز بود که در حال وقوع بود...دوست نداشت چیزی اورا در این سفر آزار دهدولی گویا همه چیز همیشه بر وفق مراد نیست.... کسی که سه روز اورا زیر نظر داشت وکوچکترین رفتار اورا کنترل میکرد و به هر بهانه ای می خواست در کنار او باشد کسی جز ...... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 مرداد1387ساعت 1:18 توسط ثنا |
|
|
تابستان سال 1387... زماني كه اين دختر 18 ساله وكله اش پر باده...اين دختر طبق معمول هميشه تو روياهاشه...اما شايد براي 1ماه هم كه شده اين روياها پايه و اساسي پيدا كرده.... مهندسي عمران....دانشگاه علم و صنعت تهران... اين دختر مي خواست خلاف نظريه اش ثابت بشه آخه همیشه بر این معتقد بود که اگر تصوری داری یا فکری می کنه همیشه عکسش اتفاق میفته!!خواهرش می گفت چون خودت همین نظر رو داری و اون برخلافه نظرت اتفاق میفته!!! اما این دفعه فرق می کرد...این دفعه می خواست اینجوری نباشه....این دفعه می خواست وقتی رویاش مهندسی عمرانه حتما عمران باشه....اگر رویاش علم و صنعت حتما علم و صنعت باشه...چون شنیده بود اگر ۴۰ شب برای رویاهاش تصویر سازی بکنه حتما طبق قانون جذب اتفاق میفته!!!!!!!!!!!! میدونید چیه؟همه ی اینهارو میدونست ولی ته دلش چی میگفت؟....ته دلش چه صدای ناامیدی بود.؟...ته دلش چرا صدای گریه بود؟...چرا یکی می گفت اگه نشه چی........... این دختر خیلی امیدوار بود.خیلی زیادتر از..... این دختر می خواست قانون جذب رو امتحان کنه !!!!!می خواست برای اولین بار قانون جذب خودش رو اینطوری نشون بده....میگفت شاخ کنکورو شکوندم...می گفت ۱۰۰۰ نشم ۲۰۰۰ میشه رتبم........ این دختر شوکه شد........ این دختر مرد!!!!!!!!! نفهمید قانون جذب به ته دلش کار داره........ نفهمید قانون جذب قبل از اینکه صدای رویاشو بشنوه صدای گریه ی ته دلش رو شنیده بود............ قانون جذب هم برای این دختر عکس شد.... صبح روز یکشنبه ۶/۵/۱۳۸۷ این دختر یخ کرد!!!!!!مثل اینکه روی این دختر یه سطل آب یخ ریختن.... وقتی تایپ کرد www.sanjesh.org دستاش قلبش و حتی نفسش هم می لرزید.......... میترسید؟ نگران بود؟ این دختر رتبشو دید................................ فقط مجاز به انتخاب رشته در موسسات غیر انتفاعی و پیام نور!!!!! این دختر شوکه شد.... نمیدونست چی شده ؟؟؟؟؟ نمی دونست کجای کارش اشتباه بوده ؟؟؟؟؟ نمی دونست چیکار باید می کرد....اون دیگه باید چیکار میکرد؟؟؟؟؟غیر از این بود که تمام تلاششو کرده بود................... چی باعث شد که اون نتونه قابلیتاشو نشون بده........ آیا واقعا همش ترس بود؟؟؟؟؟؟؟ترس از چی؟؟؟؟؟؟؟ترس از ناامیدی......... ولی هرچی بود اتفاق افتاد........... چیزی که بود این بود که نه با این سوالها چیزی حل می شد....نه با گریه های این دختر.... حالا باید چیکار کرد؟؟..... این دختر فقط گریه می کرد.....حتی روش نمی شد یکبار دیگه کارنامشو نگاه کنه.... یه کم حالش بهتر شد....داشت کم کم با این موضوع کنار میومد....یکی بهش گفن همینم خوبه ناشکری نکن.... این دختر خواست بازم بنویسه www.sanjesh.org ....ولی بازم دستاش لرزید....بازم دلش لرزید...بازم نفسش به شماره افتاد.... کارنامه رو دید............رتبه اشتباه بود........اشتباه دیده شده بود..... دیگه واقعا این دختر شوکه شد..... دیگه واقعا این دختر داشت میمرد..... این دختر داشت هق هق گریه می کرد.... تنها شد............خواست واقعا فکر کنه.........چی شد؟؟؟.......چه اتفاقی افتاد که این دختر نتونست..... این دختر داشت فکر میکرد.... فروردین ۱۳۸۷.....روزهای اولش خوب شروع شد....ولی با از دست دادن یکی از بهترین دوستاش خوشیها به بدیها تبدیل شد....این دختر حالا می فهمید که اون دوست واقعا یه دوست خوب بود.... خاطرش خیلی تلخ بود.... این خاطره رو ورق زد.... یادش اومد که یه روباه صفت چطور بازیش داده بود.... یادش اومد که اون............. یادش اومد تو هفته آخری که خودشو برای کنکور آماده میکرد دست روباه رو شد.... یادش اومد که اون وقت نقاب روباه کنار رفت..... این خاطره ام تلخ بود.....بازم ورق زد.... رسید به صبح کنکور.... یادش اومد که در ظاهر شاد بود.... یادش اومد اونروز خودش نبود....اونروز هر کاری میکرد تا فکر نکنه..... ولی...... یادش اومد میون سوالهایی که جواب میداد به هدفش فکر نمی کرد... یادش اومد میون تست زدن و پرکردن خانه های کوچک بیضی شکل به چی....به دوستی که از دست داده بود ....به روباه....به کارای روباه....به اینکه دست روباه رو خونده....به اینکه عشقش به بازی گرفته شد....به اینکه یکی با بازی کردن با احساساتش لذت برده بود....فکر می کرد.....فکر می کرد......فکر می کرد..... این دختر بازم اشک ریخت.... این دختر بازم هق هق گریه کرد.... حالا دیگه برای اشکاش بهونه داشت چیکار کرده بود در عرض ۴ماه از سال..... چقدر ضربه خورده بود..... واقعا لازم بود این یکی رو هم تجربه کنه.... ولی این یکی با بقیه فرق داشت.....بقه رو تو خودش میریخت....بهشون فکر می کرد ولی آروم گریه می کرد....این دختر تو این یکی ماجرا نمی تونست تنها باشه....نمی تونست آروم گریه کنه..... چند روزی طول کشید تا این دختر حالش خوب شد.... مجبور شد ظاهرش رو مثل همیشه خوب نگه داره.... این دختر بازم مجبور شد بریزه تو خودش.... جالا می ترسید...... از اینکه قبول نشه.....از تهدیدهای روباه می ترسید........ کاش می دونست چیکار کنه.... می دونه چیکار کنه....ولی دیگه می ترسه....دیگه جراتشو نداره.... این دختر تصمیم گرفت یکبار دیگه شانسشو امتحان کنه.حالا دیگه می دونه که شانس همون افکار و تصوراتشه.... این دختر می دونه که یکسال دیگه ام میتونه.میدونه که امسال خسته شده بود...از صبح مدرسه...عصر کلاسهای آزاد کنکور...شب درس ....جمعه ها هم که کنکور آزمایشی.... میدونه اگه چیزی نداره حداقل یه اراده محکم داره...میدونه رویاشو با تمام وجودش می خواد..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 0:52 توسط ثنا |
|
|
سلام...من ثنا هستم...و مي خوام دوستاي جديدي رو از طريق اين پل ارتباطي بدست بيارم...اميدوارم كمكم كنيد تا در اين وبلاگ كه دردو دلهاي اين دختر گفته خواهد شد گوش جان بسپاريد و به اين دختر در تصميم گيريهاش كمك كنيد...ممنونم....و منتظر اولين دردو دل اين دختر باشيد...
راستی می توانید آمادگی خودتون را برای تبادل لینک بهم بگید..ممنونم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 1:13 توسط ثنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این دختر حکایت کننده وقایع و حوادث به روز اکثریت دختران ایران زمین است.
این دختر 18ساله است و می توان گفت در سن حساس دختران است که شاهد اتفاقاتی که تقدیر و زندگی پیش روی او می گذارد. این دختر سعی دارد از طریق این پل ارتباطی سخنی با جوانان داشته باشد و در عین درد دل امیدوار است حوادث او برای دیگران جالب باشد و از حوادث بد او پند گیرند تا خود دچار آنها نشوند. این دختر دوست شماست و چون در دوستی صداقت لازم است با شما صادق است. نویسنده این وبلاگ سعی دارد با حوادث و رویدادهای واقعی این دختر نگاهی واقع بینانه به زندگی اجتماعی و خانوادگی همه جوانان داشته باشد. از دوستانی که می توانندبا گفتن خاطرات زندگیشان که تصور می کنند لازم است جوانان به خصوص دختران بدانند خواهش می شود از طریق ایمیل نويسنده در اختيار بگذارند تا با عنوان اين دختر يادداشت و مورد بازديد قرار گيرد......با تشكر......ثنا |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 |
| پیوندها |
|
پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است پرواز حافظه دست نوشته ها تالار دلتنگي آسمان آيا سكوت پر ز فريادم شنيد؟ همراهان امير كريمي تابوت(خاطرات يك پسر) آموزش هاي جنسي قبل از ازدواج sportsdigest |
|
RSS
|